مولف ناشناخته

145

تاريخ شاهى ( فارسى )

فصل گفتار در عدل و احسان گفتند عدل « 1 » بازكشيدن است از آنچه ترا واجب نيست ، و احسان دست گشادن است بر آنچه در تو واجب نيست . دو كس را پيدا آوردن « 2 » كه قبلهء اين دو صفت شد : يكى نوشروان و ديگر حاتم . نوشروان از آنچه واجب نبود او دست بازكشيد ، و حاتم دست بدانچه واجب نبود برگشاد . حكايت آورده‌اند كه روزى نوشروان بر تخت فرمان نشسته بود و مراد محرومان مىداد و داد مظلومان مىستد . حكيم بوذرجمهر كه وزير او بود سؤال كرد كه من مىخواهم كه بدانم كه چه چيز ترا بدين كمال و خصال رهنمونى كر ؟ د نوشروان گفت كه يك نظاره مرا چنين عادل كرد ، و سبب اين بود كه روزى در عنفوان جوانى و زمان كامرانى قصد شكارى كردم ناگاه در راه به اطراف و جوانب نظر مىكردم كه ناگاه چشمم به يكى افتاد كه [ 283 ] سنگى بينداخت و پاى سگى بشكست . چون قدمى چند بگزارد سوارى به وى رسيد اسب لگدى بيفشاند و پاى اين مرد بشكست ، چون چون گامى چند برفت در راه چاهى بود پاى اسب بدان فروشد و بشكست . دست انصاف گريبان دل من بگرفت و به زبان حال گفت : هركه بكوبد درى باز بكوبند درش ، تو نيز هرچه نبايد [ كرد ] مكن تا آنچه نبايد ديد نبينى . از هر شربت كه قطره‌اى نوش نتوانى كرد كاسه‌اى به ديگران مده ، نه تو صدفى و ديگران هدف ، تو مىخواهى

--> ( 1 ) - در اصل : عدل آنست ( 2 ) - بجاى : آوردند